
تا حالا شده در محیطی زندگی کنید که هیچ علاقه ای به آن ندارید؟ در کنار آدمهایی باشید که تنها دلیل پیوند شما با آنها همان کلمه ی خانواده و خویشاوندان است و نه هیچگونه تمایل و احساس آرامشی.
به دنبال آرامشی هستم که نمیتوانم پیدایش کنم. به دنبال زندگی هستم که نمیدانم باید سراغش را از که بگیرم؟ ولی تنها یک چیز را خوب میدانم و آن هم اینکه سالهاست که منتظر جرقه ای هستم. یک جرقه که شاید هیچ وقت زده نشود. جرقه ای کوچک که با تمام کوچکیش همه بزرگی زندگی را متحول سازد. راهم را عوض کند. همه چیز را عوض کند ، طوری که از گذشته ام هیچ نماند جز خاطراتی که سراسر از دلزدگی و ملال حکایت میکند و از آن گریزی نیست. روزها یکی پس از دیگری می آید و میرود، بدون کوچکترین تفاوتی با روز قبل. چرا طوری زندگی کنم که هیچ علاقه ای به آن ندارم؟
بارها خواسته ام که خودم آن را ایجاد کنم و دست به کارهایی زدم که به گمانم آخرش به همان جرقه می انجامد، ولی نه تنها جرقه ای بسوی رویاهایم زده نشد، بلکه حالا باید جرقه ای بزرگتر زده شود تا آن اشتباهاتم را هم جبران کند، اگر همینطور پیش برود آتشفشان هم دیگر کمکم نمیکند.
زندگی کوتاهتر از آن است که اینهمه اشتباه کنیم. میترسم وقتمان برای جبران آنها تمام شود و روزی بگویند او هم مُرد. ولی من هنوز امید دارم به فردایی روشن ، به همان جرقه ی دست نیافتنی.