دختر کهکشان

Wednesday, August 17, 2005

 

 هستم

چند روزیه که نبودم، بالاخره جرقه زندگی من هم نمیدونم به چه سمتی ولی داره زده میشه ، اصلا حال و حوصله آپدیت کردن نداشتم میخواستم صبر کنم وقتی که همه چیز به خوبی و خوشی سر گرفت بعد یکدفگی بیام و دوباره شروع کنم ولی می بینم شاید کمی طول بکشه و من هم دیگه طاقت ندارم.
از زردشت ممنونم که تو وبلاگش از من یادی کرده و از همه اونهایی که با کامنت تو این مدت کوتاهی که آپ نشدم به من سر زدند. اینروزها با مسائل خانوادگی و خونه عوض کردن و اثاث کشی و... درگیرم و فکرم بیشتر به چیزهای پیش پا افتاده چنان مشغوله که از موضوعات اصلی و مورد علاقه ام نه که غافل شده باشم که دور شده ام. امیدوارم به زودی با پشت سر گذاشتن گرفتاری های شخصی، بپردازم به اون چیزهایی که همیشه ی خدا از دلمشغولی ها و ذهن مشغولی های وجودم بوده. مسائل اجتماعی پیرامونم و روابط آدمها و شرایطی که از هرسو به انسان تحمیل میشه و بخواهی نخواهی مسیر زندگی رو بر خلاف انتظارمون تغییر میده. در هر صورت من وبلاگ نویسی رو به عنوان بخشی از زندگیم قرار داده و پذیرفتم و شدیداً هم از این کار لذت می برم. نوشتنو دوست دارم و گمان میکنم از این طریق هم خودم و هم دنیامو بهتر میشناسم.


|

Friday, July 29, 2005

 

 ناخدا

ناخدا

تخته پاره های کشتی شکسته ای،
در میان لای و گل نشسته بود.
شعله های بی امان آفتاب،
راه هر نگاه را،
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.

ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟

شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.

شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!

سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.

فریدون مشیری


|

Tuesday, July 26, 2005

 

 زندگی خوب

زندگی خوب

همیشه دلم می خواست یک راه حلی پیدا کنم که چطور وقتی که پیر شدم افسوس دوران جوانی ام را کمتر بخورم. تا حالا هر کی رو دیدم که کمی سنش بالا بوده می گفته کاش برگردم به دوران جوانی، اگر بر می گشتم دیگه اینجوری زندگی نمی کردم. تا حالا خیلی بهش فکر کردم و به نظر من تنها راهی که می شه روزی که پیر شدم کمتر حسرت جوانی ام را بخورم اینه که به یک زندگی خوب برسم. حالا تا ملاک زندگی خوب واسه هر کسی چی باشه؟ بعضی زندگی خوب رو در ثروت و مال میدونن، بعضی به زبان می گن در علم و دانش. ولی من زندگی خوب را در تلاش، محبت و در نهایت آرامش میدونم.
زندگی آن قدر فراز و نشیبش زیاده که چه بسا من هم روزی نظرم تغییر کنه. ولی اینو یقین دارم که فقط در همین سالهاست که می شه کاری کرد. تلاشی کرد و چیزی بدست آورد. اگر خوب زندگی بکنیم یعنی زندگی مون از یک تعادل طبیعی برخوردار باشه همه فرصت ها خود به خود سر راهمون پیدا میشه. شرایطی هم از محیط به ما تحمیل میشه که اگه با هوشمندی با آن رفتار کنیم بسا که به فرصتی طلایی تبدیل بشه. رفته رفته زندگی ها داره به سمتی میره که کمترکسی حرفی از عشق و محبت و دوستی میزنه و همه نیازشان را در حداقلی می دونن که دو نفر را کمی بهم نزدیک کنه و بقیه کار را به عهده پول میگذارن. منی که شرط زندگی خوب را تنها صداقت و یکرنگی می دونستم، منی که محبت و عشق را اصول زندگی ام قرار داده بودم؛ دوست ندارم قبول کنم که حالا همه چیز شده پول. اگه تحصیلاتی حتا نداشته باشی اما پول خوبی در بیاری همه انگار یک جوری دوستت دارن! حالا اگه بهترین آدم دنیا و خوش قلب ترین هم باشی ولی پول نداشته باشی تو از همه بدتری. این کم وبیش یکی از واقعیت های زندگی امروز است. پس آیا باید آینده را هم بر همین اساس بسازیم؟
با تحصیل، با داشتن مهارت در کاری که همه ختم بشه به درآمدی متوسط می شه خانواده و دوستانی خوب واسه خودمون بسازیم. حالا می خواد یک کارگر، بازاری یا یک استاد دانشگاه یا یک کارمند ساده باشیم که زیاد فرقی هم با هم نمی کنن و تفاوت تنها در میزان درآمد ماهانه آنهاست که اگر به یک تعادلی رسید هر سه در اصل یکی اند. از سویی دیگه طوری شده که تمام شاخه های هنر هم از موسیقی و نقاشی گرفته تا ... اگر به پول رسید در جامعه ما ارزش دارد وگرنه انگار بیهوده و وقت تلف کنی است. اگه درست زندگی کنیم و از حوادثی که برامون اتفاق می افته یک نتیجه دلخواه بگیریم واین توان و استعداد رو داشته باشیم که جهت رویدادهارو به سمت نیازهامون بچرخونیم مطمئن هستم که در دوران پیری هیچ افسوسی مارو نخواهد رنجوند و هیچ خاطره بد و اثر هیچ محرومیتی وجود نخواهد داشت که برای جبران اون، برای بازگشت به دوران جوانی خیال بافی کنیم و حسرت بخوریم.


|

Tuesday, July 19, 2005

 

 یک تجربه دست اول

دیروز وقتی داشتم حاضر می شدم که از باشگاه بیام بیرون سحر اومد و خیلی اصرار کرد که باهاش تا یک جایی برم ولی هر چی ازش خواستم که باید کجا بریم چیزی بهم نگفت. فقط گفت نه وقتتو خیلی میگیرم و نه جای بدی می برمت. گفت قبلاً هم اونجا رفتم پس نترس. منم نمی دونم چرا ولی خیلی کنجکاو شده بودم و به قول یکی از دوستانم که همیشه منو مسخره می کنه از سر مفتشی هم که شده بود می خواستم باهاش برم. لباسامونو پوشیدیم و تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم و بعداً فهمیدم که اگه بهم می گفت اول کلی دستش می انداختم و از آخر هم باهاش نمی رفتم.
خلاصه بعد از ده دقیقه یه ربع رسیدیم در یک خونه و رفتیم داخل. از پله ها که پایین رفتیم یک مرد 50-55 ساله ای که از فرط لاغری رگهاش رو استخوناش برجسته شده بود مایل ایستاده بود و داشت نماز می خواند. خیلی طول کشید تا نمازش تموم شه. من هم در این مدت فرصت خوبی داشتم که دوروبر خونه رو نگاه نکنم.
دو سه تا قیچی رو زمین بود. یک آینه درب و داغون هم اون کنار و یک مشت کاغذهایی که پر بود از اعداد و ارقام درهم و برهم که کلی اشکال و آیه های جورواجور روش نوشته شده بود. بعضی ازکاغذ ها هم فتوکپی شده بود. بعداً سحر گفت این ها واسه زن های هوو دار آماده شده. یک کارد بزرگ آشپزخانه هم بود که روی تیغه اش آیه های زیادی حک شده بود که چند دقیقه بعد با همون چاقو اجّنه و طلسم هارو از سحر دور کرد! یک بطری شیشه ای که توش مایعی نارنجی رنگ بود توجه ام را حسابی جلب کرده بود. بعداً ازش پرسیدم، هر چند مایل نبود جواب بده ولی گفت اینها آب و گلاب سنگین و زعفران است که با اونها دعاهای جوشوندنی می نویسه که وقتی به خورد شوهرها میدن مسموم نشن. یک جا اسپندی سیاه و قدیمی کنار اجاق کوچکی بود که می گفت هر روز باید دعاهایی را دود کند وگرنه جنّ ها اذیتش میکنن. بالاخره نمازش تموم شد و بدون اینکه به ما توجهی داشته باشه جانمازشو جمع کرد و راست رفت تکیه داد به پشتی پاره و کثیفش بعد سرش را با گردنی کشیده و باریک و موهایی مجعد و شلوغ بالا آورد و با صدایی پر از لرزه و کمی شبیه آدمهای تریاکی که تازه از روی منقلشون بلند شدن رو به دوستم سحر گفت: ببخشید از بعد از اینکه شما رفتین سرم خیلی شلوغ بود، یک خانمی اومده بود که واسه مرغاشون هم دعا گرفت، وقت نشد دعاها رو واستون بنویسم. اگه میشه الان کمی صبر کنین. ماهم به ناچار نشستیم. سحر خیلی تعجب کرده بود که چرا من دعواش نکردم که منو به یه همچین جایی که خوب می دونست از ریشه با این خرافات مخالفم آورده بود . راستش چیزهایی اونجا دیدم که خیلی خوشحالم همراش رفتم.
رماله چند تا کاغذ آورد و نشست جلوی ما و بدون هیچ مقدمه ای از من پرسید اسمت چیه؟ من هم با یک حالت عذاب آوری گفتم میترا . آقا همینو که گفتم برگشت و با چشمایی پر از خشم بهم نگاه کرد و گفت: خیلی اسم بدی داری. گفتم واسه چی؟ حتماً چون عربی نیست؟ نگاهی بهم کرد و گفت: بخاطر اینکه زود می شود طلسمت کرد و اون نقطه وسط قلب که سیاه است و جایگاه شیطان ، خیلی زود بزرگ می شود و مورد حمله شیطان قرار می گیرد و باید بیایی پیش من دعا بگیری تا ایمن باشی . من هم بدون هیچ رودرواسی گفتم ببخشید من به این چیزایی که شما گفتید اعتقاد ندارم. لطفاً شما همون دعاهاتون رو واسه سحر بدین ما از حضورتون مرخص می شیم. با ناراحتی و اینکه خوب احساس می کردم که تو دلش داره بهم فحش میده رو کرد به سحر و گفت: کسایی مثل این خانم را اگر با خودتون بیارید اینجا به خاطر نداشتن ایمان به ما و جنّ و این مکان مقدس، باعث می شوند که از نیروی ما کاسته بشود . سحرساده لوح خیلی ترسیده بود. سرشو انداخته بود پایین. چون می دونست اگه بهم نگاه کنه با چشمام خفش می کنم. بعد هم گفت از زنهایی که انگشت شستی کوچک و چاق با ناخنی نصفه دارن پرهیز کنید که آنها روح شیطانند. نمی دونم چرا این حرفو زد. شاید فکر کرده بود ناخن من اون شکلیه که زود واسش فتوا داد. ولی خوب که فکر کردم یادم اومد که انگشت صمیمی ترین دوستم که دختری شهرستانی و فوق الاده ساده ایست همین شکلی است و کلی تو دلم بهش خندیدم. خلاصه کاغذها رو نوشت و داد به سحر البته همراه با مواد لازم و محل دفن و ساعات دود کردن و توصیه های دیگر . وقتی داشتیم از خونه خارج می شدیم سحر یک تراول پنجاه هزارتومنی گذاشت کنار فرش مندرسی که رماله روش نشسته بود. رماله هم بلافاصله تراول رو هول داد زیر فرش.


|

Friday, July 15, 2005

 

 ...



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از پله ی متروکیست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
"دستهایت را
دوست میدارم"

دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
وپرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دوگوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را
باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آنرا
از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویر آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

و بدین سانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،
مرواریدی صید نخواهد کرد

من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

تولدی دیگر
فروغ فرخزاد


|

Monday, July 11, 2005

 

 سرنوشت


همیشه وقتی قدیمی ها می گفتند سرنوشت اینجوری خواسته یا قسمتش این بوده تو دلم بهشون می خندیدم. می گفتم مگه تقدیر موجود زنده یا مثل ماست و یا سرنوشت اراده داره که واسه ما تصمیم میگیره! و کلی مسخره شون میکردم و همیشه مطمئن بودم که تنها مقصر بدبختی های زندگی ام شخص شخیص خودم هستم و باز هم خودم هستم که افسار زندگی ام را محکم گرفته ام و به این طرف و آنطرف می برم و خلاصه هیچ عقیده ای به این حرف ها نداشتم که هیچ، همش رو هم یک مشت خرافه می دونستم تا اینکه از همین یک سال پیش تو زندگیم اتفاقاتی افتاد که نه تنها خودم و حتا اطرافیانم هم هیچ دخالتی در آن نداشتند، بلکه تنها دلیل بوجود آمدنشان همان سرنوشت و تقدیر بیچاره بود که من آنها را دست کم گرفته و اصلا نمی دیدم . آره خودش بود و به یکباره حوادثی که هر هزار سال یکبار هم کسی از اونها نمی تونه یاد کنه واسه من پیش اومد و هنوز هم ادامه داره. حالا هم دقیقا در مرحله ای هستم و باز به جایی گیر افتاده ام که شدیداً نیاز به همون تقدیر و سرنوشت دارم که بیاد و منو از این کلافگی نجات بده، دیگه خوب و بدش هم برام مهم نیست. طبق معمول همیشگی زندگیم به گره کوری و کوچه بنبستی رسیده که برای رهایی از اون به هر چیزی متوسل میشم.
خب یکجور دیگه هم میشه بهش نگاه کرد. سرنوشت مجموع شرایط و حوادثی است که ظاهراً خارج از اراده ما اتفاق میافته وبا این حال خود ما هم بخشی از اون هستیم. خود ما هم بخشی از سرنوشت خودمان هستیم پس می تونیم از درون تغییرش بدیم وخیلی هم در برابرش دست و پا بسته نیستیم. اینطوری فکر کردن البته به آدم قوت قلب میده و از احساس بیهودگی نجات پیدا می کنیم. من اینروزها دارم سعی می کنم بر سرنوشتم تأثیر بذارم. به هر حال نمی تونم دست رو دست بذارم واجازه بدم هر اتفاقی بیافته. باید یه کاری بکنم هرچند هیچ امیدی به نقش خودم در آنچه در روزهای آینده در انتظارم هست نداشته باشم.


|

Sunday, July 03, 2005

 

 تجربه


خیلی دلم می خواست بهش بفهمونم که کاری که داره انجام میده اشتباهه، ولی چه فایده نه تنها حاضر نیست قبول کنه بلکه هزار جوربد و بیراه هم به آدم می گه!
آخه چرا باید درست همون اشتباهاتی را انجام بده که نزدیکترین دوستش اون راه رو خیلی وقت پیش رفته و خیری که ندیده بماند ضرر هم کرده و اون خودش خوب میدونه چی میگم. نمی دونم چرا ما آدمها نمی تونیم از حرفها و تجربیات دیگران استفاده کنیم. همیشه حتما باید خودمون تا ته راه بریم سرمون که خورد به سنگ برگردیم؛ تازه اگر راه برگشتی مونده باشه. پس اگه بدونیم هر دو راهی در واقع یک سه راهیه و میشه از همون راهی که اومدیم بی ضرر برگردیم خودش جای خوشوقتیه.
خیلی دوست دارم همه چیز رو واسه یکبار هم که شده تجربه کنم ولی اینقدر عمر انسان کوتاه و زود گذره که نه تنها تجربه بعضی چیزها تمام عمر آدم رو میگیره، بلکه سودی نداره جز زندگی از دست رفته با کوله باری از خاطرات بد که تا آخر عمر رهامون نمی کنه.
دختره رفته عاشق یک رحیم نجار « بامداد خمار » شده، هرچی هم بهش میگم این راه رو حداقل خودم که خودت خوب می دونی و از نزدیک شاهدش بودی تا دینش رفتم و دیدی که چه به روزم اومد اصلا حالیش نمی شه. میگه این با اون فرق میکنه. میگم آخه زبون نفهم درسته که همه آدما با هم فرق می کنن ولی در کل این هم یک آدم بی استخون و بی سروپاست که دست آخر سرنوشتی شاید بدتر از من داشته باشی. پس برو یه دوش آب سرد بگیر و از این بچه بازیها و عشق و عاشقیهایی که تو قصه ها هم دروغه دست بردار.
اما انگار تا دنیا دنیاست خیلی ها همین راه رو باید برن و تجربه دیگران هم هیچ تاثیری به حالشون نداره.


|

Saturday, June 25, 2005

 

 سیزده خط برای زندگی



1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا کردم.
2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد، وکسی که چنین ارزشی دارد هیچگاه تو را به گریه نمی اندازد.
3- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نمی رسی.
6- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای یک نفر تمام دنیا.
8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
10- به چیزی که گذشت غم نخور، به چیزی که پس از آن می آید لبخند بزن.
11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.
12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را بشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
13- زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش نمی رود.


گابریل گارسیا مارکز


|

Wednesday, June 22, 2005

 

 مزاحم


ببخشید که این جوری صحبت می کنم دیگه واقعا نمی شه هیچی نگفت. نمی ذارن آدم تو خیابون راه خودشو بره؛ حتما باید بره تو پیاده رو پخش دیوار شه تا کمتر واق واق کنن. چرا همه دختر ها رو یکی می بینن؟ آخه چهارتا آدم وقتی کاری می کنند چه ربطی به من و امثال من داره که باید قربونی کارهای کثیف اونها باشیم؟ اینقدر بوق می زنن و جلو و عقب می رن، یا با کمال وقاحت سرشون رو میارن بیرون و یک چیزهایی میگن که آدمو تابلوی عام وخاص می کنن. همه بر می گردن نگاه میکنن. این نوکیسه های بی سواد و بی فرهنگ که یک ابو قراضه گذاشتن زیر پاشون فکر می کنن همه زن ها مثل مامان خودشون این کاره اند واسشون بوق می زنن. مگه هرکی کنار خیابون منتظر تاکسی یا منتظر دوست و آشنایی بود که باهاش قرار داره اون کاره است. اینقدر شهر کثیف شده که انگار همش شده محله بدنام. چی به روزمون آوردن.
حالا گیرم چند تا جوون به اقتضای سنشون یه متلکی پروندن و رفتن؛ این پیرپاتال های حاجی بازاری که یه سمندی، پژویی، زانتیایی از پول های دزدی و دلالی سوار شدن، خیال می کنن همه دخترای تو خیابون کشته مردیه اون چین و چروک های لایه لایه یا موهای رنگ زدشونن.
بدبختی اینجاست که همجنس های خودمون هم مثل همونا فکر می کنن. خیال می کنن چون آرایش کردی و لباس دلخواهتو پوشیدی لابد اومدی واسه مردم جولان بدی. هیچکس نمی تونه خودش باشه. یا باید بره تو چادر و چاقچور که هیچکی نبینش یا بپذیره که هر آشغالی تو خیابون واسش ترمز بزنه.


|

Sunday, June 19, 2005

 

 تولدی دیگر


همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید" صبح بخیر"

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با در یافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل هل در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
وبه آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند


فروغ فرخزاد


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

UP

 

E.mail

Home


PM


Previous Posts

Links

آقای ناظم
میانبرهای سی ثانیه ای
کتاب های رایگان فارسی
فهرست موضوعی کتابها
یک قطره
... هنوز چشم به راه
سیاه
... دیگه همه چیز تموم شد
تفکرات سازنده
روزگار غریبی است نازنین
دریای آبی آرام
آیه های زمینی
فرار از حقیقت
خیال
مهران
دریانورد
خورشید عشق
عاشق شدی بیا ببین من کیم
فانوس خیس
دندون یک آدم مرده
داستانک
گیتار و زندگی
کیمیای ناب
هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست
شب بارانی
شب مهتابی
یادی از خاطرات گذشته
بی عشق زندگی مرگه
ماجراهای ممد علی خان
انعکاس دریا
قاصدک
دیوونه خونه
رازهای سر به مهر
در امتداد غروب
کنکور بهشت
lovely comet
با تمام دل
تا ابدیت ستاره شبت خواهم ماند
یک گاز از سیب عشق
نامه هایی که پاره کردم
سرای دوستیها
شمع های خاموش
به یاد ایران
سکوت پر هیاهو
انسان باید رها در لحظه زندگی کند
حرف دلم
تکسوار تنهایی
غوغای عشق
زهرا
من او ندارم
خلوت عاشقانه
فسا بویز هکر
صلیب نقره ای
محتاج
هویت گم شده
به دنبال قطعه گمشده
دختر آفتاب
من و شعر هایم
و اما عشق
سرزمین عشق
لی کوچولو
رقص با رویا
رضوان
نیلوفر آبی
کوروش
دیگه بیداری شب عادتمه
کسی که مثل هیچکس نیست
تنها ترین تنها منم
عاشق خفته
تنهاتر از شب
عاشق ترین عاشق
بهزاد
عاشق بی احساس
زرتشت
تنهایی و سکوت من
فیروزه
شهریار
عشق خاکستری
یکمی حرف دل
مرا ببوس
شبهای تنهایی من
فرزانه
صدای ما
دربدرها
یاد یاران
روی پلکه شب
تنهاترین سعید دنیا
خدمات کامپیوتری بیتا



Archives

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com